زیاد بن ابیه

 


این سطور از کتاب سرگذشت خواص طرفدار حق و راه و روش آنان در حساسترین برهه تاریخ ساز اسلام را به بیان جستارهایى از زندگى زیاد بن امیه اختصاص مى دهیم .
زیاد، یکى از شخصیتهاى شگفتى آفرین صدر اسلام است ، که صفحه هایى از تاریخ مسلمین سده اول را به نام خود رقم زده است .

او نیز مانند مغیره ، از هوش و ذکاوت و استعداد سرشارى برخوردار بود و همین عوامل بود که او را که بنده اى از بندگان ثقیف بود، تا مقام استاندارى عراق بالا کشاند.
زندگى شخصى او در دوران کودکى ، با ابهام و تردید مورخان روبه رو شده است . مادرش سمیه کنیز حارث بن کلده از ریشه ایرانى یا هندى ، و پدرش ‍ بنده رومى است ، و زیاد، نتیجه امتزاج دو موجود تحقیر شده بود که بر اثر شرایط اجتماعى روزگار، با مهر بردگى بر پیشانى ، از سرزمینهاى خود - هند یا ایران و روم - به حجاز آورده شده بودند. در اوایل هجرت دیده به جهان گشود. ستاره بخت این بنده بنده زاده ، شاید در ایام کودکى براى کسى قابل پیش بینى نبود. از دوران نوجوانى اش همین قدر مى دانیم که جزو کارگزاران دختر حارث که این موقع زن عقبه بن غزوان بود، به عراق رفت و همراه موالى ثقیف که در فتوحات اسلامى شرکت مى کردند، در آن سامان ماند.


این که چه موقع از بردگى رها گشته ، از تاریکیهاى زندگى او است . اما این را مى دانیم که بخشش یکصد هزار درهمى خلیفه دوم را صرف خریدن و آزاد کردن پدرش عبید کرده است .
از گمنامى عبید، همین بس که مردم ، زیاد را به نام مادرش زیاد بن سمیه یا زیاد امیر یا زیاد بن ابیه مى خواندند.
بالاخره زیاد در عراق ، با هوش و ذکاوت ذاتى خودش رشد کرد و به مقام نویسندگى فرمانداران بصره رسید. او در آغاز جوانى ، روزى در مقابل خلیفه دوم و سایر اصحاب ، دفتر حساب بصره را به گونه اى جسورانه و عالى ارائه داد، که خلیفه و حاضران ، شگفت زده شدند. زیاد در این شغل بود تا روزگار عمر و عثمان به سر آمد و امام على علیه السلام در پى جنگ جمل به بصره آمد. پس از این نیز زیاد، نویسنده ابن عباس ، استاندار امام در بصره بود و نیابت وى را در برخى بلاد جنوبى ایران ، از استانهاى خوزستان ، فارس و کرمان فعلى را بر عهده داشته است .
به روایت مسعودى ، از سوى امام ، حکومت فارس را بر عهده داشته است .


در این زمان ، از سوى شیطان شام ، معاویه بن ابوسفیان ، حیله هاى پى در پى براى فریب دادن زیاد، روانه بصره مى شد تا او و منطقه تحت قلمروش را از تبعیت امام خارج کند. اما مقاومت زیاد، نه تنها در زمان امام على علیه السلام ، بلکه در زمان حکومت چند ماهه امام حسن علیه السلام نیز قابل تحسین است . از نامه جسورانه معاویه در عهده خلافت امام مجتبى علیه السلام در داستان مغیره آگاه شدیم .


نامه هاى 20، 21 و 44 نهج البلاغه در زمان خدمتش در بصره ، از سوى امیرالمومنین خطاب به وى صادر شده است .
از عبارتهاى نامه 20 امام ، در مى یابیم زیاد، گوشه چشمى به اسراف و تکاثر ثروت از بیت المال داشته است که چنین صادقانه و قاطعانه از سوى امام خود تهدید شده است .
صادقانه به خدا سوگند یاد مى کنم ، اگر گزارش رسد که از غنائم و بیت المال مسلمین ، چیزى کم یا زیاد، به خیانت برداشته اى ، آن چنان بر تو سخت بگیرم که در زندگى ، کم بهره ، بى نوا، حقیر و ضعیف شوى .
اما نصیحت مشفقانه خود را همچون سایر والیانش ، بر زیاد نیز ارائه کرده است . از آن جمله است ، آن جا که در نامه 21 نهج البلاغه به وى مى نویسد:
اسراف را کنار بگذار و میانه روى را پیشه کن . از امروز به فکر فردا باش و از اموال دنیا به مقدار ضرورت براى خویش نگهدار، و اضافه آن را براى روزى که نیاز دارى ، پیش بفرست . آیا امید دارى خداوند ثواب متواضعان را به تو بدهد؛ در حالى که در پیشگاهش از متکبران باشى ! و آیا امید دارى که ثواب انفاق کنندگان را به تو عنایت کند؛ در صورتى که در زندگى پر نعمت و ناز قرار دارى ، و بیوه زنان و مستمندان را از آن منع مى کنى !
تا این جا که از شخصیت زیاد بن ابیه رقم خورده است ؛ زیاد را در خدمت حکومت اسلامى ، در یک دوره سى ساله نشان مى دهد.



با شهادت امیرالمومنین و صلح امام حسن علیهم السلام ، صفحه اى دیگر که به طور کامل مخالف دوران گذشته در حیات سیاسى - اجتماعى زیاد است ، آغاز مى شود.
بخش دوم شخصیت زیاد، با آغاز حکومت معاویه شروع و تا مرگ وى ادامه مى یابد.
طه حسین مصرى ، درباره شخصیت دوگانه زیاد بن امیه مى نویسد:
زیاد داراى دو شخصیت است ، که با نخستین آن ، در ایام خلفاى راشدین زیست کرده و با دومین آن ، پس از مصالحه با معاویه ، روزگار گذرانیده است و این دو شخصیت ، در نهایت درجه ، با یکدیگر متناقض بوده است . آن گاه که با خلفاى راشدین کار مى کرد، بر راه راست مى رفت و هنگامى که کارگزار معاویه بود، گردنکش قهارى از کار در آمد.



پس از آن که معاویه بر خلافت اسلامى دست یافت ، زیاد به خاطر گریز از مکر و حیله او، یا شاید ترس از بر باد رفتن دینش ، شتابان به سوى ایران شتافت و در قلعه اى که به نام وى معروف شد، حصارى گردید.
از این زمان بود که این فرد از خواص امت اسلامى ، در معرض امتحان و ابتلاى سختى قرار گرفت . امتحانى که حفظ دین و شرافتش در یک کفه آن ، و پیوستن به دشمن آشکار اسلام ، فرزند منحرف ابوسفیان ، در کفه مقابل آن قرار گرفته بود. روزهایى چند را زیاد در تلاطم تلاقى این دو پدیده متناقض ، در حصارى در جنوب ایران گذراند. تا آن که مکارى دیر آشنا، که روزى با تردید در شهادت بر زنایش ، از آینده اى شوم نجاتش داده بود، بر دروازه قلعه ، او را صدا زد. آورنده پیام از سوى معاویه و با قصد خریدارى دین زیاد بن ابیه ، راهى فارس شده بود.
زیاد از چند جهت براى معاویه سودمند بود؛ اول موقعیتش در استانهاى جنوبى ایران بود، که مى توانست براى تجدید قواى سپاه اهل بیت ، محل مناسب باشد. دوم ، ویژگیهاى شخصیتى زیاد بود که مى توانست در حلقه مکاران شام ، باعث پیشرفت کارشان باشد.


مغیره بن شعبه ، اینک ماموریت یافته بود حامى خود را به معدن خیانتها ملحق کند و در توبره خود، نامه اى آغشته به نیرنگ و تطمیع از سوى معاویه همراه داشت . معاویه در نامه خود، زیاد را پسر ابوسفیان و برادر خود خطاب کرده بود و این حکایت ، بدعتى شنیدنى در تاریخ اسلام است که به استلحاق نام گرفته است .
چنانکه گذشت ، دانستیم زیاد پسر بنده اى رومى است که نامش را به عربى عبید گذاشته بودند و خودش عبید را در زمان خلیفه دوم ، از بندگى خرید و آزاد کرد. اینک معاویه براى فریب زیاد، سخنى ناروا را از پدرش ابوسفیان که هر آزاده اى از آن شرم دارد، مستمسک فریب قرار داده بود.


جریان شرم آور زناى ابوسفیان در جاهلیت با مادر زیاد و این را که زیاد زاییده این زنا بوده است ، پیش از این نیز معاویه براى فریب زیاد به کار برده بود و امام على علیه السلام در نامه 44 نهج البلاغه که براى زیاد نوشته ، پوجى آن را فاش کرده و زیاد را از توجه به آن برحذر داشته بود. بخشى از نامه امام چنین است :
من اطلاع یافتم که معاویه نامه اى برایت نوشته تا عقلت را بدزدد و عزم و تصمیمت را درهم بشکند. از او برحذر باش که شیطان است ... (آرى ) ابوسفیان در زمان عمر بن خطاب ، سخنى بدون اندیشه از پیش خود، با تحریک شیطان مى گفت ؛ ولى این سخن آن قدر بى پایه است که نه با آن نسب ثابت مى شود و نه استحقاق میراث مى آورد، کسى که به چنین سخنى متمسک شود، همچون شتر بیگانه اى است که در جمع شتران یک گله وارد شود ...



این نامه امام و پشتگرمى حکومت کوفه در آن وقت ، زیاد را کفایت کرد که در دام فریب معاویه گرفتار نشود. اما اینک او دیگر تحت حاکمیت امام على نبود و خودش مى بایست تصمیم قاطع اتخاذ کند؛ تصمیمى که دین و دنیایش دو طرف آن را تشکیل مى داد و این چنین است که خواص در مقابل لحظه هاى سرنوشت ساز تاریخ ، پس از سالها مجاهدت و تلاش ، دچار تحیر و سرزدگى مى شوند. اگر آن روز، زیاد در مقابل درخواست معاویه مقاومت مى کرد، در ادامه زندگى اش دچار مشکلات طاقت فرسا مى شد و چه بسا آشکار یا پنهان کشته مى شد؛ اما دینش را تا لحظه آخر حفظ کرده بود و از اصول اسلامى ، براى کارى شبهه ناک و بدعت آمیز و براى همکارى با شیطان عدول نکرده بود.



اما اگر مى پذیرفت ، از آن پس برادر خلیفه خطاب مى شد و نسبش از بردگى ثقى ، به یکى از خانواده هاى سرشناس عرب تغییر مى یافت و برداشتش از بیت المال بخشوده مى شد و به حکومت و امارت در دستگاه اموى مى رسید؛ و حتى جایگاه خانواده و تبارش در دستگاه و جامعه رشد مى کرد.
لکن در پى این پذیرش ، سه اشتباه بزرگ مرتکب مى شد که براى هر سه آنها آگاهى کافى داشت . اول آن که در دین ، بدعتى آشکار مى گذاشت ؛ چرا که فرزند از بستر است و بر زناکار باید حد جارى شود، نه آن که فرزند را به زناکار بدهند؛ در حالى که پدرى دارد و در جامعه او را مى شناسد. دوم آن که از سوى امامش پیش از این آگاه شده بود که سخن ابوسفیان در استلحاق ، یک سخن شیطانى دروغ است . و سوم آن که ، به نیکى مى دانست در حلقه اتصال با معاویه ، دینش را که چهل سال از آن حفاظت کرده بود، پشت سر مى گذارد و یه وادى شیطان قدم مى گذارد.
از آن سوى ، مغیره مکار نیز پى در پى بر وى حیله و مکر مى بارید.
چیزهایى کوچک را رها کن و به کار اصلى بپرداز هیچ کس جز حسن بن على دعوى خلافت ندارد که او نیز با معاویه صلح کرده است . پیش از آن که کار، استقرار گیرد، بهره خود را بگیر.
زیاد به مغیره گفت : به نظر تو چه کنم ؟! مغیره گفت : به نظر من ، باید نسب خود را با معاویه پیوند دهى و ریسمان خود را با او یکى کنى و گوش به حرف مردم ندهى !
زیاد گفت : اى پسر شعبه ! چگونه چوبى را جز در محل روییدن آن بکارم که نه آبى هست که آن را زنده نگه دارد و نه ریشه اى که آن را سیراب کند.
این سخنان ، گواهند که زیاد خود این نسب تراشى جعلى را قبول نداشته و آن را مایه بى آبرویى مى دانسته است .
او به یاد داشت که پیامبر اسلام فرموده بود: هر کس آگاهانه خود را جز به پدر خویش ، به دیگرى نسبت دهد، بهشت بر او حرام است .
اما با همه این دلایل روشن ، دل کندن از زرق و برق دنیا براى زیاد قابل تحمل نبود، و او که روزى در جرگه سپاه امام على علیه السلام و از والیان او بود، به صف دشمنانش پیوست و جریان ننگین و بدعت آشکار ملحق شدن به ابوسفیان را پذیرفت تا مایه ننگ تاریخ و عبرت انسانهاى آزاده باشد. جریان استلحاق بدون کم و کاست از سوى منابع دست اول نقل شده است و در همان زمان نیز صحابه و تابعین ، این بدعت را خلاف شرع اسلام اعلام کردند.
همچنین برادران و قوم و تبار زیاد، به این اقدام شرم آور اعتراض کردند و سوگند یاد کردند که سمیه هیچ گاه ابوسفیان را ندیده است . از جمله یونس ‍ بن عبید خطبه نماز جمعه معاویه را قطع کرد و در مقابل مردم برخاست و گفت :
اى معاویه ! از خدا بترس . پیغمبر صلى الله علیه و آله چنین حکم کرد که فرزند از بستر است و زناکار را باید سنگسار کرد و اینکه تو بچه را به زناکار مى دهى و بستر را سنگ مى زنى . زیاد بنده عمه من و پسر بنده او است . بنده ما را به ما بازگردان .
معاویه درمانده از پاسخ ، به تهدید روى آورد و گفت : ابن یونس ! بخدا اگر بس نکنى ، بلایى بر سرت بیاورم که در داستانها بنویسند.


این اقدام زیاد و معاویه در آن زمان ، نقل مجالس شد و سخن سراییهاى اصحاب شعر و قلم را در پى داشت .
پس از آن که زیاد، شرم آورترین حادثه تاریخ را که قبول زنازادگى خودش ‍ بود، بر پیشانى ترسیم کرد، از سوى معاویه به حکومت بصره گماشته شد و سپس کوفه نیز به آن ضمیمه شد و او اولین کسى بود که حکومت عراقین را همزمان به دست گرفت .
در این زمان است که زیاد در همان سرزمین که روزگارى تحت حکومت وصى منصوب رسول خدا امارت داشت تحت حکومت فاجرترین انسان عصر خودش ، مرتکب فجایعى شد که تاریخ نمونه اش را کمتر ثبت کرده است .
بیش از هر چیز، زیاد بر دوستداران امام على علیه السلام سخت مى گرفت و آنان را با اندک شبهه اى گردن مى زد. در خطبه هایش ، به طور رسمى بر رهبر، امام و مقتدایش على علیه السلام به خاطر کسب رضایت معاویه ، ناسزا مى گفت .
زیاد ضمن خطبه اى که تا آن روز، مردم امثال آن را در عهد اسلام نشنیده بودند، گفت :
هر کس دیگرى را در آب غرق کند، او را غرق خواهم کرد. کسانى که خانه مردم را سوراخ کنند، قلبشان را سوراخ خواهم کرد. هر کس گورى را بشکافد، خودش را در آن ، زنده به گور خواهم کرد. هر کس از شما، از آنچه مردم بر آن وحدت نظر دارند، شک کند، گردنش را خواهم زد.


بدین سان مردم را به شک و شبهه مى کشت ، تا چه رسد به عمل . این تنها گوشه اى از حکومت وحشتى است که زیاد در عراق به راه انداخته بود.
وحشت از زیاد، به حدى رسید که چون



از میان فجایعى که زیاد در عراق مرتکب شد، دستگیرى و جعل امضا علیه حجر بن عدى ، از اصحاب بزرگ رسول خدا صلى الله علیه و آله و فرستادن او به سوى معاویه و پافشارى اش تا شهادت مظلومانه جمعى از بهترین اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و مومنان است . شهادت حجر با دسیسه زیاد، توفانى از غم و ماتم را در جهان اسلام پدید آورد و از شرق تا غرب حکومت اسلامى را به واکنش واداشت ، که حکایت آنان در تاریخ مضبوط است . ما حکایت پایمردى حجر و یارانش را همه از آن جهت که گوشه اى از جنایتهاى زیاد بن عبید را نمایان کنیم ، مى آوریم و هم از آن جهت که حماسه کم نظیر حجر بن عدى و یارانش در مرج عذراء یکى از بلندترین حماسه هایى است که خواص طرفدار حق ، در تاریخ ضبط شده بشریت سروده اند. حکایت تلخى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و امیرالمومنین علیه السلام سالها پیش از وقوع ، آن را به شهادت اصحاب اخدود تشبیه کرده بودند. معاویه پس از مکاتبه با زیاد، مبنى بر تردیدش در شهادت حجر و یارانش ، و پافشارى زیاد بن ابیه بر کشتن آنان ، سرانجام ماموران حکومت شام ، براى شهادت حجر و همراهان ، راهى مرج عذراء شدند.


معاویه ، هدیه بن فیاض قضاعى و حصین بن عبدالله کلابى و ابو شریف بدى را براى پایان دادن به قضیه زندانیان و اعدام سران قیام به مرج عذرا فرستاد.
ماموران معاویه پیش زندانیان آمدند، شش تن را که از آنان شفاعت شده بود، بیرون بردند و خطاب به هشت تن دیگر، چنین گفتند: ما دستور داریم که آنچه را که به آن امر شده ایم ، به شما باز گوییم ، و آن این است که از على بیزارى جویید و او را سب کنید. اگر چنین کنید، شما را رها خواهیم کرد وگرنه شما را خواهیم کشت .
امیرالمومنین ، معاویه یقین داد که خونهاى شما به موجب شهادتنامه بزرگان شهرتان (علیه شما) حلال است ؛ ولى او (به شما تخفیف داده ) از آن گذشته و از شما مى خواهد تا از على تبرئه جویید تا شما را آزاد کنیم .



گفتند: هرگز چنین نکنیم . بندها را از آنان گشودند و کفنهایشان را آماده کرد و گورهایشان را حفر کردند. آنان تمام شب را به نماز و نیایش پرداختند، شب شهادت پیش آمد. حجر و یارانش به سوى خدا رفتند و در سرور نیایش ‍ غرق شدند. آنان دیگر به صداقت رسیده و به درجه صدیقین گام نهاده بودند. هستى با تمام وجود آنان ، زمزمه جاودانگى و ماندگارى سر مى داد؛ زیرا یکپارچه صادق بودند و، صدیق یعنى این . آرى آنان به نیایش ‍ پرداختند، نه براى نجات از مرگ ؛ بلکه براى آن که بهتر از شهادت سود جویند و آن را بهتر دوست بدارند تا بتوانند به مرحله روزیخوارى خدایى برسند و آن سان که او مى خواهد، در راهش بمیرند. آنان از خدا، جز شهادت نمى خواستند؛ زیرا شهادت در این مرحله ، تنها کلمه و وسیله اى بود که طاغوت آن را مى شناخت و ستمگران از بیم آن بر خود مى لرزیدند. نام شهید براى حکام پیوسته اضطراب است و رنج .


جوخه اعدام ، بامداد شب شهادت ، پیش انقلابیون شهید آمدند و به آنان گفتند: اى کسان ، ما شب دوشین شما را ملاحظه کردیم که نماز را طولانى کردید و دعا را نیکو انجام دادید. به ما باز گویید که نظر شما درباره عثمان چیست ؟
آنان دسته جمعى گفتند: او نخستین کسى است که از حکم خدا عدول کرد و بر غیر حق عمل نمود.
جلادان گفتند: معاویه امیرالمومنین ، نیک شما را مى شناخت که دستور قتلتان را صادر کرد.
بار دیگر از انقلابیون خواستند تا از امام على بیزارى جویند و آنان گفتند: ما ولایت او را پذیرفته ایم و به او عشق مى ورزیم .
حجر از جلادان مهلت خواست تا دور رکعت نماز بجاى آورد. گفت :
سوگند به خدا که هیچ گاه وضو نساخته ام ؛ مگر آن که نماز گزارده باشم .


گفتند: بخوان ! او نماز بخواند و پس از آن گفت : بخدا نمازى کوتاهتر از این نخوانده ام . اگر به ملاحظه قضیه اى که در پیش است ، نبود، دوست داشتم که آن را طولانى کنم . سپس گفت : الله انانستعدیک على امتنا، فان اهل الکوفه قد شهدوا علینا، و اهل الشام یقتلوننا، اما و الله لئن قتلتمونى فانى اول فارس من المسلمین سلک فى وادیها، و اول رجل من المسلمین نسبحته کلایها
اى خداى بزرگ ! از تو براى امتمان کمک مى گیریم . خدایا تو گواهى که چگونه کوفیان به زیان ما شهادت دادند و چگونه شامیان ما را مى کشند.
بخدا اگر مرا مى کشید، بدانید که من نخستین سوارى بودم که در این سرزمین گام نهادم و نخستین کس از مسلمانان هستم که سگان این دیار بر من پارس کرد.


بعضى گفته اند پسرش همام را هم کشتند و با این کار، مى خواستند از عاطفه پدرى استفاده کنند تا باشد که حجر، از مقاومت دست بردارد و از کرده خود پشیمان شود. هنگامى که از تصمیم آنان آگاه شد، از آنان درخواست کرد تا فرزندش را پیش از او بکشند. آنان نیز سخاوتمندى کرده ، درخواست او را پذیرفتند. نوشته اند فرزندش همام را فراخواند و جلادان را گفت تا اول او را بکشند. در مقابل سوالى که از او در این باره شد، گفت : ترسیدم که ترس ‍ شمشیر را بر گردنم ببیند و از بیم آن ، از ولایت امام على علیه السلام بیرون رود و آن گاه نتوانیم در مقامى که خداوند به صابران وعده داده ، همدیگر را ملاقات کنیم .
گویند حچر هنگام شهادت ، این سخنان را بر زبان مى راند، درود بر تو اى مولاى بزرگوار على بن ابى طالب ! من امروز به خاطر مولاى تو، به درجه اصحاب ، احدود نائل مى گردم . یا اهل العراق سیقتل سبعه نفر بعذراء مثلهم کمثل اصحاب الاخدود .

 اى عراقیان بزودى هفت از شما در سرزمین عذراء کشته خواهند شد که مثل آنان ، به مثل اصحاب اخدود ماند. پس از آن هدبه بن فیاض با شمشیر به جانب او رو نمود و گفت : هرگز گمان نمى کردم که از مرگ عاجز باشى و از شمشیر بترسى .


حجر گفت : اکنون با این حال ، اگر ترسیده باشم ، ترس بر من عیب نیست ؛ زیرا که قبرم را کنده ، کفنم را آماده و شمشیر دشمن را کشیده مى بینم . و اما بخدا از من ، جزعى به هنگام مرگ نخواهى شنید و بر خلاف رضاى حق ، عملى از من نخواهى دید.
و اما بعد از کشتن : لا تنزعوا عنى حدیدا و لا تغسلوا عنى دما فانى لاق معاویه على الجاده . آهن و زنجیر از پایم نگشایید و خون بدنم را مشویید تا معاویه را با همان حال ، در صراط ملاقات کنم .
سپس جلاد قدم پیش نهاد و گفت : گردنت را دراز کن تا بزنم . حجر در جواب گفت : این خونى است که بناحق از من ریخته مى شود. اگر گردنم را پیش آرم ، ترا در کار زشت و ناصوابى که مرتکب مى شوى ، کمک کرده ام .
معاذ الله که من ترا در چنین عمل نادرستى یارى دهم . سپس گردنش را پیش ‍ آوردند و زدند.
حجر با پنج تن از یارانش شهید شدند. ولى عبدالرحمن بن حسان و کریم بن عفیف خثمعى از جوخه اعدام خواستند تا آنان را به سوى معاویه گسیل دارد و آنان در شام از امام على علیه السلام تبرى خواهند جست . گزارش به دمشق رسید، معاویه دستور داد تا آن دو را به دمشق آورند.


خثمعى چون بر معاویه وارد شد، گفت : اى معاویه خدا را! خدا را! تو از این دنیاى فانى به سراى جاودان خواهى شتافت و از کشتن ما از تو پرسش ‍ خواهد شد و از خون ما بازجویى خواهد شد. معاویه گفت : در مورد على علیه السلام چه مى گویى . گفت : آیا گفته هاى تو را درباره او بگویم ، آیا از دین على علیه السلام که مورد توجه خداست ، بیزارى جویم ؟ معاویه را این جواب خوش نیامد. ولى شمر بن ذى عبدالله خثمى از او شفاعت کرد. معاویه گفت او را به تو خواهم بخشید؛ ولى یک ماه در زندان خواهد ماند. پس از آن مدت ، او را به شرط آن که هرگز داخل کوفه نشود آزاد کرد و او بعدها در موصل سکنى گزید. آن گاه معاویه رو به عبدالرحمن بن حسان کرد و گفت : تو در مورد على علیه السلام چه مى گویى ؟ او گفت : گواهى مى دهم که امام على علیه السلام از کسانى بود که پیوسته خدا را به یاد مى آورد و بسیار امر به معروف و نهى از منکر مى کرد و از سر تقصیر مردم در مى گذشت . معاویه گفت : در مورد عثمان چه مى گویى ؟ گفت : او نخستین کسى است که درهاى ستم را در میان امت گشود و درهاى حق را بست . معاویه گفت : خودت را کشتى . گفت : من ترا کشتم چه دیگر ربیعه اى در صحرا نیست . این جسارت و صراحت ، موجب شد که دیگر کسى نتواند در باب او شفاعت کند. معاویه به زیاد نامه اى نوشت و آن را همراه عبدالرحمن به سوى زیاد فرستاد. معاویه در آن نوشته بود که : این فرد بدترین انسانى است که به سوى من فرستاده اى ، او را به سزایى که سزاوار است ، برسان و به بدترین وجه بکش . زیاد، او را در قس الناطف زنده بگور کرد.


شهادت حجر و یارانش ، شکافى در اسلام پدید آورد و تمام مردم نیک آن روزگار را در اندوهى بزرگ فرو برد. حتى خود معاویه نیز تا آن روز که روزگارش سپرى شد، آن را از یاد نبرد. در بیمارى مرگ ، معاویه از این پیشامد یاد مى کرد و مى گفت : اى حجر واى بر من از تو! و نیز مى گفت : مرا با پسر عدى ، روز درازى در پیش است . و این تنها یکى از فجایعى بود که زیاد بن ابیه ، که روزى از خواص طرفدار حق بود، مرتکب شد. فاعتبروا یا اولى الابصار




برگرفته از  کتاب :لحظات تاریخ ساز خواص- انتشارات قدر ولایت

/ 0 نظر / 18 بازدید